[ ۹۴/۰۸/۱۵ ] [ 14:36 ] [ رؤیـــــــــا ]
[ ]

ولنتاینه عایا ؟

سلامتی خودمون که این روزو توی خونه میشینیم و اینجا به دوستای مجازیمون تبریک میگیم

دم خود مون گرم



[ ۹۲/۱۱/۲۴ ] [ 21:56 ] [ رؤیـــــــــا ]
[ ]

برگشت خوردم

دلخورم

واقعآ دلخورم

دیشب شب کار بودم

صبح میخواستم برم سمت خونه که یکی از همکارا گفت که منو تا ایستگاه مترو میرسونه

توی ماشینش بودم یهویی دلم خواست برم حرم

بهش گفتم منو فلکه برق پیاده کنه و التماس دعا گفت و رفت

با اتوبوس رفتم سمت حرم

پر بودم از انرژی

میخواستم برم پابوسی

رفتم امانت داری که هم کیفو تحویل بدم هم چادر بگیرم

بهم چادر ندادن

گفتن مخصوصه مسافرین خارجیه که توی فرهنگشون چادر نیست

هر کار کردم ندادن

همیشه از مغازه عموم که نزدیک حرمه چادر میگرفتم

مغازه عمومم بسته بود هنوز

برگشتم  خونه

امام رضا منو توی خونت راه ندادی

شاید لایق نبودم

نمیدونم . . .


[ ۹۲/۱۱/۲۳ ] [ 9:4 ] [ رؤیـــــــــا ]
[ ]

امروز عصر رفته بودم زیست خاور

چ حس جالبی بود

همه  اومده بودن خرید

توی عروسک فروشیا همه دخترا و پسرا بودن که داشتن چیزی انتخاب میکردن

نظر منو اون دوتا دختری جلب کردن که سنشون حدود 14 بود .

خیلی ساده و با نمک بودن

خیلی جدی داشت دنبال ی چیزی به عنوان هدیه میگشت

مجسمه و عروسکای کوچولو خرید

دنبال وسایل تزئینی و کارت و  جعبه و .... هم بود

آدم وسوسه میشد ی چیزی بخره

خوش باشین دوست جونیا

[ ۹۲/۱۱/۱۶ ] [ 22:20 ] [ رؤیـــــــــا ]
[ ]

دم خدا گرم که داره همه جوره حال ما رو میگیره

خدا جونم ، قربونت برم بعد عمری داشتیم ذوق و شوق رو تجربه میکردیما

باز حالمونو گرفتی

دمت گرم

بازم شکرت


+  آهنگ وبلاگم بدجوری بغضیم میکنه

بی دلیل و یهویکی

پففففففففف


[ ۹۲/۱۱/۱۵ ] [ 13:35 ] [ رؤیـــــــــا ]
[ ]

من اومدم دوباره

سلاممممممممممممممممم

بالاخره این خان داداش ما منت بر سر ما نهادن و سیستم ما رو درست کردن

ویندوز عوض شد

نتم وصل شد

کامنتم میتونم بذارم

بچه ها آرامش خودتونو حفظ  کنین

از ذوق مرگی فاصله بگیرین من تازه اومـــــــدم

جییییییییییییییییییییغ

به افتخاررررررررررررررررررررررررررررررررررررم

دوستتون دارم

انتخاب واحدم کردم

16 تا برداشتم

زین پس بیشتر بهتون سر میزنمممممممممممممممم




[ ۹۲/۱۱/۱۲ ] [ 22:37 ] [ رؤیـــــــــا ]
[ ]

تولدت مبارک . . .

سلاممممممممممممممممتولد آبجی خوب و مهربونم «Fouliya» عزیز مبارک

جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغتولد آبجی خوب و مهربونم «Fouliya» عزیز مبارک

تولد زن داداش جووووووووووووووونم مبارککککککککککککککتولد آبجی خوب و مهربونم «Fouliya» عزیز مبارک

طیبه جونم ، عزیزم امیدوارم هزارو شونصد ساله بشی تولد آبجی خوب و مهربونم «Fouliya» عزیز مبارک

بهترین ها رو واست آرزو دارم تولد آبجی خوب و مهربونم «Fouliya» عزیز مبارک

تولد آبجی خوب و مهربونم «Fouliya» عزیز مبارک


[ ۹۲/۱۰/۳۰ ] [ 13:16 ] [ رؤیـــــــــا ]
[ ]

تاریخ ویزیت رو نیگا . . .

92/10/32

من دیگه حرفی ندارم . . .



[ ۹۲/۱۰/۲۷ ] [ 20:13 ] [ رؤیـــــــــا ]
[ ]

14-فال حضرت موسی (ع)

ای صاحب فال ! چیزی فکر تو را ناراحت کرده و آرام و قرار از دست داده ای . غم مخور که همه چیز بر وفق مرادت خواهد شد و ستاره بختت رو به روشنایی خواهد گذشت .

عده ای در فکر حیله هستند تا تو را رسوا کنند ولی به لطف خدا اثری نخواهد داشت با مخالفین مدارا کن تا آسیبی به تو نرسانند . 

قراردادی با کسی میبندی که برایت خوش یمن است و به مقام و منزلت میرسی . چنان که اگر دست به خاک بزنی طلا خواهد شد .

در نماز تنبلی  نکن و صدقه بده و شکر خدا را بجای آور ...


+ تقویم 93 خریدم، آخرش فال داشت ...

فال گرفتم و اینجا نوشتم . . .




ادامه مطلب
[ ۹۲/۱۰/۱۹ ] [ 23:58 ] [ رؤیـــــــــا ]
[ ]

پفففففففف

به اطلاع شما دو سه تا مخاطب عزیزم که بنده رو خجالت زده میکنین و سر میزنین باید برسونم که من نمیتونم واستون کامنت بذارم ...

کد بخش کامنت واسم باز نمیشه

اون یکی دوتایی که هم کامنت گذاشتم اخیرآ با گوشیم بوده

با سیستم نمیتونم

نمیدونم چرا

راهنمایی لطفآ . . . !


[ ۹۲/۱۰/۱۹ ] [ 19:14 ] [ رؤیـــــــــا ]
[ ]

24 ساعت

امتحان

نیم ساعت خواب عصر

بادی

مائده

برف

باقالی

19:52

مرجان

بستنی عمو آبیار

بادی بیلدینگ تکتم

صبح سارا

تلفن مامان

آمار 

دیزدر . . . 5 تا سگ (2 تا ماده 3 تا نر)

هر سه تا نه ... هر چهارتامون (تآسف)

عاطی

عینک



[ ۹۲/۱۰/۱۸ ] [ 20:29 ] [ رؤیـــــــــا ]
[ ]

ی رفیق دارم به اسم فائزه

من بادی صداش میکنم

با یه بشکه اخم شروع کردم باهاش حرف زدن ، الان یکی باید بیاد نیشمو ببینده

خدایا واسه داشتن همچین دوستایی شکرت  


[ ۹۲/۱۰/۱۳ ] [ 2:16 ] [ رؤیـــــــــا ]
[ ]

بعله اینجوریاس . . .



به ماشین و محل زندگیو اینا نیس که....مهم ذاته...

وگرنه گاو هم سواریش عالیه،

هم خونش وسط باغه،

هم لباسش 100 درصدچرم خالصه!!!

تازه با معرفتم هست..بجای "من" میگه "ما


[ ۹۲/۱۰/۱۰ ] [ 13:21 ] [ رؤیـــــــــا ]
[ ]

خدایا شکرت واسه روز خوبی که امروز داشتم

همه چی عالی بود

عصر با دوستم رفتیم بیرون ، اونم تولدش مثل من 6 دی ماهه

تولدمونو دوتایی جشن گرفتیم

برگشتم خونه مهمون هم داشتیم

بعدم تازه چند تا بادکنک هم خریده بودم اونا رو هم خودم باد کردم زدم

میزم واسه خودم چیدم

چیه خب ؟ چرا اینجوری نیگا میکنین

کسی نبود واسه من بادکنک بزنه دیگه . خودم باید میزدم

جای تک تکتون خالی بود

واقعا خوش گذشت

بفرمایید کیک دهنتونو شیرین کنین



[ ۹۲/۱۰/۰۶ ] [ 1:5 ] [ رؤیـــــــــا ]
[ ]

یعنی بیچارم

فیزیولوژی92/10/03
رشد92/10/11
اجتماعی92/10/15
آمار92/10/16
رفتار92/10/17
آسیب92/10/22

[ ۹۲/۰۹/۱۸ ] [ 12:57 ] [ رؤیـــــــــا ]
[ ]

16 آذر

پیشان پیشان روزمون مبارکـــــــ

ـ

عکاس : دختر زمستونی :)


[ ۹۲/۰۹/۱۵ ] [ 19:32 ] [ رؤیـــــــــا ]
[ ]

عجب صبری خدا دارد


عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم همان یک لحظه ی اوّل که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان،جهان ر ابا همه زیبایی و زشتی به روی یکدگر ویرانه میکردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم که میدیدم یکی عریان و لرزان،دیگری پوشیده از صد جامه رنگین زمین و آسمان را واژگون مستانه میکردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم که در همسایه صد ها گرسنه،چند بزمی،گرم عیش و نوش میدیدم،نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم بر لب پیمانه میکردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره و دیوانه میکردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

 

چرا من جای او باشم؟همین بهتر که او خودجای خود بنشسته وتاب و تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد ،وگرنه من بجای او چو بودم،

 

یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل فرزانه میکردم!




[ ۹۲/۰۹/۱۱ ] [ 23:32 ] [ رؤیـــــــــا ]
[ ]


یه دی ماهی هیچ وقت پشت سرشو نگاه نمیکنه

چون طاقت دیدن غش و ضعف خاطرخواهاشو نداره


که بعد از رد شدنش حالشون بحرانی میشه !

بعلـــــه اینجور آدمایی هستیم ما دی ماهیا . . .


[ ۹۲/۰۹/۰۸ ] [ 17:42 ] [ رؤیـــــــــا ]
[ ]

لبخــــ :) ـنـــد لــوفـــــآ

همهے دنیا در حکم دوربین عکاسیــﮧ

لبخــــ :) ـنـــد بزنید


[ ۹۲/۰۹/۰۸ ] [ 16:17 ] [ رؤیـــــــــا ]
[ ]

همه شب نماز خواندن،همه روز روزه گرفتـن

هـمـه سالــه از پـی حـج، سفــر حجـاز کـردن

زمدینــه تا بـه کعبــه، سـر و پـا بـرهنــه رفتـن

دو لـب از بـرای لبیکــ بـه گفتــه بـاز کـردن

شب جمعـه هـا نخفتـن ، به خــدای راز گفتـن

ز وجــود بـی نیــازش، طلـب نیـــاز کــردن

به مساجـد و معابـد، همه اعتکاف کردن

ز ملاهـی و مناهی، همـه احتـراز کردن

به خدا قسم که کس را، ثمر آنقدر نبخشد

که به روی مستمندی ، در بسته باز کردن...



[ ۹۲/۰۹/۰۵ ] [ 16:13 ] [ رؤیـــــــــا ]
[ ]

مرگ آدمیت...


از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد

گرچه آدم زنده بود


از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیواره چین را ساختند

آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد واین آسیاب گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ ، آدمیت برنگشت


قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا زخوبی ها تهی است

صحبت ازآزادگی پاکی مروت ابلهی است

صحبت از موسا و عیسا و محمد نابجاست

قرن موسی چنبه ها است


من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر

حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را درپیش چشم خلق پنهان میکنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا

آنچه این نامردمان یا جان انسان می کنند


صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبتها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است


[ ۹۲/۰۹/۰۵ ] [ 15:54 ] [ رؤیـــــــــا ]
[ ]

خانه دوست کجاست ؟

من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش ، دوستاهایم بنشینند آرام

گل بگویند و همه گل شنوند

شرط  وارد گشتن ، شستشوی دلهاست

شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست

بر درش برگ گلی میکوبم ؛ روی آن برگ نویسم ای یار ، خانه ما اینجاست 

تا که سهراب نپرسد هرگز خانه دوست  کجاست ؟



[ ۹۲/۰۸/۲۴ ] [ 17:55 ] [ رؤیـــــــــا ]
[ ]

شام غریبان


شام غریبان، مراسم مذهبی شیعه است که در غروب روز عاشورا برگزار می گردد. سوزاندن خیمه‌های اهل بیت حسین بن علی و به اسارت گرفتن اهل بیت توسط لشکر یزید بن مایه این مراسم است. در این مراسم عزاداران با روشن کردن شمع به عزاداری می‌پردازند.

در مراسم شام غریبان در حرم علی بن موسی الرضا، همه خادمان حرم دور تا دور یکی از بزرگترین صحن ها شمع به دست می ایستند و یکی در وسط نوحه می خواند. مردم نیز همراه خادمان می شوند و شمع دست می گیرند. یک سینی بزرگ هم وسط صحن می گذارند که با شن پر شده و شمع های روشن را در آن فرو می کنند.


[ ۹۲/۰۸/۲۳ ] [ 19:22 ] [ رؤیـــــــــا ]
[ ]



[ ۹۲/۰۷/۳۰ ] [ 17:44 ] [ رؤیـــــــــا ]
[ ]

بـــــارون


چشامو باز میکنم

هوا گرفتست

صدای بارون میاد

صفحه گوشیمو روشن میکنم

8:36

ی لبخند رضایت واسه اولین بارون پاییزی

صدای احسان میاد

هنوز نرفته

از اتاق میرم بیرون میبینم همه دارن صبحونه میخورن

چند ماهی بود احسانو صبحا نمیدیدم

بارونی و چتر

امروز چقد همه چیز متفاوته

صبحونه دور همی

میرم روی بالکن ، هوای تمیز بارونی

موهام خیس میشه

بارون همیشه احساساتمو قلقلک میده

میام توی اتاقم

پنجره رو باز میکنم

گیتارمو از روی دیوار بر میدارم و مشغول میشم

دلم گرفت

میام اینجا

صدای چاووشی


(به تو فکر کردم به تو آره آره

به تو فکر کردم که بارون بباره

به تو فکر کردم دوباره دوباره

به تو فکر کردن عجب حالی داره)


خدایا شکرت


مانند باران، اگر دلتان لرزید، بغضتان ترکید، کسی اینجا محتاج دعاست، اگر یادتان بود باران گرفت دعایی به حال من بیابان کنی


[ ۹۲/۰۷/۳۰ ] [ 11:18 ] [ رؤیـــــــــا ]
[ ]

سبحان ربی الاعلی و بحمده

یادمون باشه ک . . .

اصحاب کهف از داخل غاری تاریک و نمور و تنگ به اوج عزت رسیدند.

یوسف نبی از ته چاهی تنگ و تاریک به اوج عزت رسید

پس هرگاه از خدا به تو سختی آمد بدان انتهای این سختی اوج عزت است


[ ۹۲/۰۷/۱۹ ] [ 16:26 ] [ رؤیـــــــــا ]
[ ]

تولدت مبـــــــــارک داداشی

 

 

آرزویمان این است دلت خوش باشد
نرود لحظه ای از صورت ماهت لبخند
نشود غصه دمی نزدیکت
لحظه هایت همه زیبا باشند
از خدا می خواهیم
که تو را سالم و خوشبخت بدارد همه عمر
و نباشی دلتنگ.

تولدت مبارک داداش حامد

ی دنیا آرزوی خوب واست دارم

امیدوارم غرق در شادی و خوشبختی باشی


[ ۹۲/۰۷/۱۵ ] [ 12:20 ] [ رؤیـــــــــا ]
[ ]




[ ۹۲/۰۷/۰۴ ] [ 21:2 ] [ رؤیـــــــــا ]
[ ]

به یاد خاطرات خوش قدیم (دوست کوچک من)

من نگاهم محک تجربه بود و تو رنجیده شدی

در تو چيزي ديدم که مرا شيفته ي خود مي کرد

شايد آن پاکي دامان عروسک باشد

درک کردم کم کم

که به اندازه صد چشمه ي نور

غرق امواج صميميت بود

دوست کوچک من من صداقت را

در نهاد تو و امثال تو پيدا کردم

پيشتر زانکه تو پيدا بکني

تو صداقت داري

و تماميت ياران تو پاکند و صداقت دارند

در ميان کلمات به غم الوده ي من هم بي شک

موجي از پاکي هست

من تورا تجربه کردم در خويش

حل صد مسآله در خنده تو جاري بود
دوست کوچک من

با بزرگان محل من تو را سنجيدم

درک تو ... پاکي دريا را داشت

تو به اندازه ي درکت خوبي

تو ... به اندازه دريا خوبي

دوست کوچک من

با چه لحني به تو دردم را

حالي بکنم ...؟

تو فقط با رفقا

عمو زنجير بافو زنجيرش کنيم مي خواني

من صدايش را مثل باران همه جا مي شنوم

تو نمي پرسي هيچ که عمويت از چه

فکر اهن بافيست؟

تو نمي داني هيچ

شب به اندازه ي من تنها نيست

سرنوشتم سر دوش دگران مي لرزد

حجم صد غم به فضاي دل من مي رقصد

در خرابين دل من

جغد صد غصه عروسي کرده است

لب من در غم يک جرعه نوازش

خشک است

چشم من در پي يک جاده ي روشن ... مات است

خنده ي تلخ من از گريه غم انگيز تر است

دوست کوچک من

من نه از جانب حق امده ام

نه رسالت دارم

دل من بر همه افسرده دلان مي سوزد

گرچه خود سوخته ام

دوست کوچک من

به کدامين قسم ات باور هست؟

 گر به اندازه ي يک هيچ سخن کج گفتم

پنجه ي حضرت عباس (ع) گلوگيرم باد

دوست کوچک من

کوچکان همه ي مدرسه ها

خوب ياران منند

سر پيمان منند

تو که اينقدر به فهميدن خود مطمئني

پس چرا رنجيدي؟

جام صبرم به خدا لبريز است

نفسم تنگ ترين فاصله را پيموده است

تو مرا خواهي کشت

تو مرا خواهي کشت

دوست کوچک من

من به ناباوريت مي گريم

تو به دلخستگيم مي خندي ؟

ناز شستت اي دوست

چه تفاوتهايي؟

سخنم با تو بس است

و به اندازه ي درکت گفتم

خوب ياران عزيز

غم گساران مريد

با شما هم سخني دارم من

کو به ... کو... دشت به دشت

واحه واحه همه سو

جاده جاده همه جا

پي يک ذره محبت گشتم

ودريغ ... و دريغ

ته هر کوچه بن بست

سبک مغزي بود

که به تنهايي من مي خنديد

و از ان خنده ي تلخ

در دلم بذر حقارت مي کاشت

بار غم در دل من مي انباشت

زير بار غم و اندوه خدا ميداند

کمر زندگيم بشکستست

سخن اين نيست که من غمگينم

سخن اينست که ما غمگينيم

همه غم در دلمان مي جوشد

در نگاه به غم الوده ي افسرده دلان

يک ملال ابدي گنجيده است

يا ز بد مستي بابا

يا ز بد خلقي مادر دل خوني داريد

يا ز هجران عزيزي دلتان مي سوزد

يا در اندوه جرايد هستيد

زن روز

يا جوانان ... يا غيره

يا که از زن پدري ديده ي پر خون داريد

يا که از تهمت يک دوست

به تنگ امده ايد

يا تهي دستي بابا غمتان افزوده است

همه اينها غم نيست

و رسد ان روزي

که به گودال فراموشي سر مي افتند
شايد

اين گفته ي من غم باشد

حافظ ار گفت به دوران ابواسحاقي

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

حال من ميگويم

نفس بمب اتم ذره فشان خواهد شد

و به جاي نفس باد صبا

همه جا

بوي باروت برافروخته بر مي خيزد

و صميميت نيز

مي برد راه به بيغوله ي حسرت

اي واي

اگر اينسان باشيم

که نفس ها ... کلمات

همه از بذر درويي باشد

و زمين نيز نمکزار جدايي باشد

دوستي رنگ دگر ميگيرد

و توان گفت در اين رهگذر غمزده و ماتم زا

از دم خنجر نامردي ياران عزيز

سپر سينه ي من مي شکند

و نفس در قفس سينه ي من مي ترکد

مي ترکد

مي ترکد

***

پ.ن : تولدم مبارک


[ ۹۲/۰۶/۲۹ ] [ 15:38 ] [ رؤیـــــــــا ]
[ ]

بگــــــــــو سیــــــــــــبــــــــــــ

شعر "سیب" از حمید مصدق

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی
و هنوز …
سال هاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت؟!!!


و جواب زیبای فروغ فرخ زاد

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
ونمی دانستی
باغبان
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک…
دل من گفت برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم
و هنوز
سال هاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض نگاه تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت؟!!!



ورژن سوم این شعر از آقای جواد نوروزی

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت


[ ۹۲/۰۶/۲۳ ] [ 10:49 ] [ رؤیـــــــــا ]
[ ]