X
تبلیغات
دختـــــر زمستــــونی

دختـــــر زمستــــونی

سلامتی کسی که “تصور” نبودنش ، تلخ ترین “واقعیت” زندگی آدمه …

بارووووووووووووووووووووووووووووووون

از دیشب بارون میاد

صبح از صدای رعد و برق بیدار شدم

بارون و دل تنگیای بی دلیلش

بارونش حسابی شدیده

+ نوشته شده در 92/02/28 ساعت 12:19 توسط رؤیـــــــــا |


بخوانید و بخندید اما اصراف نکنید . . .


وقتی منو پای یخچال میبینن


ادامه مطلب داره

ولی رنگ نوشتش سفیده

بگرد و پیداش کن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 92/02/26 ساعت 18:50 توسط رؤیـــــــــا |


بعلهههه


لعنت ﺑﺮ ﻫﺮ چی ﻓﺎﺻﻠﻪ ــَـس ﺗﻮ ﺩﻧﻴﺎ،
.
.
.
.
.
.
.
.
.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.


.

.

.

.

.

.

.

.

.
..
ﭼﺮﺍ ﺍﺗﺎﻕ ﻣﻦ ﺑﺎﺱ ﺍﺯ ﻳﺨﭽﺎﻝ ﺍﻳﻨﻘﺪ ﺩﻭﺭ ﺑﺎﺷﻪ عاﺧﻪ ؟

+ نوشته شده در 92/02/14 ساعت 1:12 توسط رؤیـــــــــا |


دلتنگي روز جمعه........


من ایمان دارم به پایان این روزهای سرد و مه آلود ...

 

 ماهِ من،  می دانم که بزودی آفتابی خواهی شد

 

من این را از قاصدکهای خوش خبر شنیده ام ...


منبع:روانشناسي زندگي شوكولاتي از نوع گل گلابش

+ نوشته شده در 92/02/14 ساعت 1:9 توسط رؤیـــــــــا |


آهنگو گوش کن

صدای اسپیکرتو تا آخرش بلند کن

عکس مدل های مختلف گیتار

نظرتونو راجع به آهنگ وبلاگ بگین


✔حامد زمانی=آخرین قدم


:) این محبوب تری آهنگ واسه منه

باهاش زندگی میکنم

+ نوشته شده در 92/02/10 ساعت 22:15 توسط رؤیـــــــــا |


خداحافظ . . .


 

خداحافظ دوستان …..

خداحافظ دنیای مجازی….

تو این مدت خیلی‌ چیز‌ها از شما یاد گرفتم…,محبت, لطف, امید, یکدلی, صمیمیت و….

اما دیگه کافیه باید برم….

اگه خوبی‌ بدی دیدید ببخشید دیگه…

خداحافظ همگی‌ تا..

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 92/02/09 ساعت 21:56 توسط رؤیـــــــــا |


خوب باشید و خوبی کنید . . .

وقتی پرنده ای زنده است ، مورچه ها را میخورد !

وقتی میمیرد ،‌ مورچه ها او را میخورند !

زمانه و شرایط در هر موقعیتی میتواند تغییر کند !

در زندگی هیچکس را تحقیر نکنید !

شاید امروز قدرتمند باشید ،‌ اما یادتان باشد ،‌ زمان از شما قدرتمندتر است !

یک درخت میلیون ها چوب کبریت را میسازد . . .

اما وقتی زمانش برسد ، فقط یک کبریت برای سوزاندن میلیون ها درخت کافیست !

پس خوب باشید و خوبی کنید !

+ نوشته شده در 92/02/06 ساعت 1:13 توسط رؤیـــــــــا |


♥اهندمندش♥


+ نوشته شده در 92/02/04 ساعت 11:17 توسط رؤیـــــــــا |


بعهله

+ نوشته شده در 92/01/27 ساعت 11:9 توسط رؤیـــــــــا |


♥♥♥


عکس متحرک سری16

يعني ميگي چيكاركرده؟؟؟



خنده بازار آیــــــــــــــدا (سری 9)




+ نوشته شده در 92/01/21 ساعت 22:0 توسط رؤیـــــــــا |


شباهتو ببین . . .

+ نوشته شده در 92/01/17 ساعت 14:25 توسط رؤیـــــــــا |


چند درصد درسته؟؟؟

+ نوشته شده در 92/01/15 ساعت 14:31 توسط رؤیـــــــــا |


بادکنک

بادکنک


اگه یه روز فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباب‌بازی دیگه‌ای براش بادکنک می‌خرم.
بازی با بادکنک خیلی چیزها رو به بچه یاد می‌ده.
بهش یاد می‌ده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره .
بهش یاد می‌ده که چیزهای دوست داشتنی می‌تونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی وبدون هیچ مقصری از بین برن ،
پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه.
و مهمتر از همه بهش یاد می‌ده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اونقدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده،
چون ممکنه برای همیشه از دستش بده

.
ادامه مطلب اضافه شد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 92/01/12 ساعت 22:45 توسط رؤیـــــــــا |


یاد گرفته ام . . .


فقط...فقط


یاد گرفته ام



 که فراموشی دوای درد همه نیامدن ها و نداشتن ها و نخواستن هاست.



یاد گرفته ام که از هیچ لبخندی ،خیال دوست داشتن به سرم نزند



یاد گرفته ام که بشنوم و به روی خود نیاورم



که فرداها هیچ وقت نمی آیند….




ادامه مطلب
+ نوشته شده در 92/01/06 ساعت 13:12 توسط رؤیـــــــــا |


اولین پست امسال


سلامممممممممممممممم

این اولین پست سال جدیده

سالی که نکوست از بهارش پیداست

من همش میرم محل کار

فکر کنم سال جدید واسم سال پر کاری باشه

توی این روزای اول آرزو میکنم به هرچی میخواین توی این سال برسین

دوستتون دارم

همتونو . . .

+ نوشته شده در 92/01/04 ساعت 12:16 توسط رؤیـــــــــا |


آخر سال نوشت:


سلام

امیدوارم که خوب باشید

نمیدونم اومدم چی بنویسم

امروز آخرین روز از سال 91

فردا وارد سال جدید میشیم

نمیدونم بگم واسم سال خوبی بود یا نه

ی سری خوبی و ی سری بدی

بهار امسال احسان ازدواج کرد و ی نفر دیگه به جمعمون اضافه شد و ما شدیم ی

خونواده 5 نفره

پاییز با اون رشته ای که دوست داشتم وارد دانشگاه شدم

با کسانی آشنا شدم که خوب زندگی کردنو به من یاد دادن

در کنارم بودن ، توی شادیام شریک و توی غمام رفیق

واسشون آرزوی سلامتی دارم 

بدی این سال این بود که به خاطر مریضی بابا همش دکتر و بیمارستان و ....

کل سال باهامون بود...

اگه کاری کردم یا حرفی زدم که ازم رنجیدین ببخشیدم

نمیخوام کسی ازم ناراحت باشه

دوستتون دارم

واستون بهاری زیبا پر از شکوفه های صورتی شادی و خوشبختی آرزو میکنم

یا حق . . .




خداوندا :


در این آخرین روزهای سال دل همه کسانی که دوستشان دارم

را چنان در جویبار زلال رحمتت شستشو ده که
هر کجا تردیدی هست

ایمان وهر کجا زخمی هست مرهم،
هر کجا نومیدی هست امید

و
هر کجا نفرتی هست عشق جای آنرا فرا گیرد.


آمین یارب العالمین.




ادامه مطلب
+ نوشته شده در 91/12/29 ساعت 11:45 توسط رؤیـــــــــا |


چهارشنبه سوری

عکس متحرک چهار شنبه سوری


بیا در غروب آخرین سه شنبه سال برای گردگیری


افکارمان آتشی بیافروزیم کینه ها را بسوزانیم


زردی خاطرات بد را به آتشو سرخی عشق را از


آتش بگیریم آتش نفرت را در وجودمان خاموش کنیم


.


.


پیشاپیش چهارشنبه سوری مبارک


برو به این آدرس


http://www.persiancards.com/images/ecard/132.swf


+ نوشته شده در 91/12/25 ساعت 12:20 توسط رؤیـــــــــا |


3

سلام ملیکم

بنده همین الان تشریفمو آوردم خونه

بعله از دیشب خونه نبودم

میپرسید کجا بودم لابد 


دیشب با خاله رفتم بیمارستان

خاله تکنسین اتاق عمله

شیفت شب بود

منم باهاش رفتم که تزریقو یاد بگیرم

خلاصــــــــــه

رفتم برعکس شب شلوغی بود

لباس آبی پوشیدم و دمپایی پلاستیکی و ماسک

توی رختکن منتظر شدم تا ی جراحی تموم شد

بعد یکی از همکارای خاله اومد گفت ی سزارین داریم

اگه دوست داری بیا ببین

بنده هم چنان شتابان رفتم از خود خانومه شتابان تر

رفتیم واستادیم سر عمل

بنده هم ماسک رو کشیدم بالا که هویتم فاش نشه

آقا چنان شکم این خانومه رو شکافتن انگار پرتقال خونیه

به همین راحتی به همین بد مزه ای

بعد یهو دکتر دست کرد توی شکمو  کله بچهه رو کشید بیرون

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

اصن ی چیزی مینویسم ی چیزی میخونین

یهو بچه زد زیر گریه

پسر بود بچهه

گذاشتنش روی تخت و بهش اکسیژن دادن و آب داخل دهنشو خالی کردن

بعد دیگه نافشو بستن و اسم مامانشو روی دستش نوشتن و بردن بیرون

من واستاده بود شروع کردن به بخیه شکم

من یهو دیدم حالت روم به دیفالی دارم

از اتاق اومدم بیرون

رفتم توی سالن و دیدم سرگیجه اساسی

چشارو بستم

بعد ی درد خفن توی صورت و بینی حس کردم

چشا رو باز کردم دیدم به صورت پخش شده وسط سالن افتادم

گویا بیهوش شده بودم و با صورت شیرجه زدم روی زمین

سر چرخوندم دیدم خاله داره شتابان میاد سمتم

خخخخخخخخخخخخخ

عجب ضایع کاری شده بودا

میبینیم چطوری با احساسات یک روانشناس بازی میشه؟؟؟؟

هیچی دیگه زیر دست و بال ما رو گرفت نشوند روی صندلی

طبق گفته اطرافیان گویا رنگمونم گچ دیفال شده بوده

بعد برام آب قند آورد

یعنی کاش از آب قندم عکس میگرفتما

حالم خوش نبود وگرنه میگرفتم

قاشق که نداشتن جاش سرنگ باز کرده بودن داشتن قندا رو باز میکردن

پفففففففففففففف

یعنی چاره ای جز خوردن نداشتم

آب قند اتاق عمل گویا اینجوریه

شانش آوردم توی این ظرفای عمل آب نریخته بودن

بعد حالم یکم بهتر شد رفتیم آنژیوکت بهم نشون داد

انواعش ، نحوه تزریقش و بعد آمپول و سرم

همه رو فقط دیدم خودم امتحان نکردم

بعدم رفتیم شامو ساعت تقریبآ 1 هم لالا ساعت 7 هم بیدار شدیم تشریف آوردیم خونه

حالا این دماغ ما سر ناسازگاری برداشته

زخم شده درد هم میکنه

الانم با ندا قرار دارم بریم چند جا واسه راهنمایی رانندگی ببینیم چند نفرو میتونیم بکشیم

تا بیهوشی بعد خدانگهدار


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 91/12/20 ساعت 10:0 توسط رؤیـــــــــا |


2

زمستونم انگاری نمیخواد بره

چنان برفی اومد که چندتا درخت افتاده

پففففففففففف

برف الان حسابی بی موقع بود

دوسش نمیداشتم

پنجشنبه جمعه به خاطر آزمون دکترا هیچ کلاسی تشکیل نشد

حال و روزم خوب نیست



ادامه مطلب
+ نوشته شده در 91/12/18 ساعت 20:44 توسط رؤیـــــــــا |


ترم بعد نوشت1

سلام دوست جونیای گلم

حالتون خوبه؟؟؟

من بد نیستم

جز کسالت عزیزان ک آدمو دمق میکنه ملالی نیستSigh

خب 3 روز دانشگاه رفتم و الان اومدم بنویسم

روز جمعه درس فیزیولوژی داشتم

ساعت 2تا 4

با افسون(زن داداشم)رفتیم یونی

درسش فوق العاده باحال و خوشمزه در عین حال سنگینه

برگشت پیاده اومدیم خونه و بعد ناهار خوردیم

بعد عمو اومد خونمون و کلی بهم خندید

فرمودند حسنی به مکتب نمیرفت .......

بعلـــــــــــه

بقیشو هم ک خودتون در جریان هستید:l

فردا صبحش یعنی شنبه 5صبح از خواب بیدار شدم

ساعت 6:30 هم زدم بیرون رفتم سمت ترمینال

اولین باری بود ک از اول این ترم رفتم نیشابور

رفتن و دردسرای ترمینالو ک نادیده بگیریم روز بدی نبود

سر کلاس ی دختره همراهم شد

اما خب واسه دوستی نپسندیمش

خیلی جلف بود و به بچه ها و استادا تیکه مینداخت

از 10تا12 راهنمایی و مشاوره داشتیم

12تا2هم آمار

سر کلاس راهنمایی تقریبآ 30 نفر بودیم

سر درس آمار 60 نفری میشدیم

من ترم پیش راهنمایی بر نداشته بودم

سر کلاسش تنها بودم

اما موقع آمار همه دوست جونیای ترم پیش اومدن و کلی خوش گذشتmade by Laie

بعدشم ک مثل همیشه سرویس دانشگاهو اتوبوس مشهدو ترمینالو مترو و خونه و خستگیو شامو لالا

خب صبحش ک آدم از خواب بیدار میشه میبینه شده یکشنبه

بعد چون میبینه هوا بارونیه هندزفری رو برمیداره و میزنه بیرون

بعد توی راه یادش میاد 2 کلاس داره و ساعت 11 توی خیابون داره چ شکلاتی میخوره خب؟

بعد سعی میکنه سوتی نده و تا 12 برمیگرده خونه

ناهار میخوره و ساعت 1 از خونه میزنه بیرون

بعد میره دانشگاه ساعتشو نگاه میکنه میبینه شده 1 و بیست دقیقه

بعدش باز متوجه میشه باید 40 دقیقآ علاف باشه تا استاد بیادBegging

مثل دانشجوهای خوب میره کلاسو پیدا میکنه و ردیف جلو میشینه

بعد یکی یکی بچه ها میان و از تنهایی نجات پیدا میکنه

اووووووووف کشته شدم چ همه سوم شخص نوشتم

بابا مثلآ نقش اول داستان خودمما

آمار داشتم

استادش نامردی نکردو ساعت 2 ونیم اومد

یعنی ی چیزی حدود یک ساعت عــــــــــلافـــــــــیSigh

درس داد

واقعآ عالیییییییی

نازنین جون واقعآ هم ناز درس داد

مجردم بود

آقایون مجرد اگه مدرک بالاتر از ارشد دارن بگن من برم پادرمیونی کنمHippieAfro Hair

ایجور آدم خیرخواهی هستم من

یعنی من فرشته بوده ام عایا؟      

بعد گفت چون به خاطر انتخابات 3 جلسه از کلاسا رو حذف کردن زین پس 2 تا 6 آمار داریم

ما هم گفتیم چشم دیگه

دیگه هیچی تا 5و نیم یونی بودیم و بعد با دوستم قرار داشتم

حدود 6اومد نمونه سوالای درسای این ترمو داد بهم و رفت

بعدش پیاده اومدم خونه و الان در خدمتتونم

دوستان سوالی داشتین تعارف نکنین

من متعلق به تک تک شما هستم

واسه نرخ ویزیت هم بعدن بهتون شماره حساب میدم

بعلـــــــــه

ایجور روانشناس خیرخواهی هستم من

اینم منمRock n Roll

+ نوشته شده در 91/12/13 ساعت 21:46 توسط رؤیـــــــــا |


امـــــــروز


تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی!
 

یکی دیروز و یکی فردا

پس امروزو دریاب

بعدآ نوشت به خواسته آقا فانوس:


امروز، به تجربه های دیروز فکر کنیم تا فردایی زیبا بسازیم

+ نوشته شده در 91/12/10 ساعت 22:52 توسط رؤیـــــــــا |


اخمو نوشت


سلامممممم به همه دوست جونیا

چطوریننننننن؟؟؟

ما رو نمیبینین کلآ ذوق کردینا

از چهره دیده نشدتون کاملآ معلومه

خب این درسته؟؟؟

سواله خب!درسته ک من نیستم خوشحال باشین

پفففففففففف

بگذریم بابا

واسه روحیه نداشتم خوب نیست

وا ازم اینجور حرف زدن بعیده

شاعر میفرماید عجب آشفته بازاریست دنیا

ما با اجازتون از چهارشمبه رفتیم ی سفر سه روزه بیرجند

تاحالا اونجا نرفته بودم

خلاصه رفتیم ی سری اقوام دورو دیدیم و خوشحال شدیم بازگشتیم

امروز هم عاطی دوست جونم اومد پیشم جاتون خالی خیلی خوش  گذشت

بعدم رفتم ی دفترچه واسه این ترم خریدم و از دوشنبه شروع کلاسا

دوشنبه روانشناسی رشد و عمومی داریم


واسه سلامتی یکی از نزدیکانم دعا کنین=(

+ نوشته شده در 91/12/05 ساعت 20:19 توسط رؤیـــــــــا |


روز عشق ایرانی

+ نوشته شده در 91/11/29 ساعت 9:0 توسط رؤیـــــــــا |


تک باش

نگاره: ‏دنیای عشق‏

+ نوشته شده در 91/11/28 ساعت 19:42 توسط رؤیـــــــــا |


32

امشب رفتم کافی نت واسه انتخاب واحد

فیزیولوژی اعصاب و غدد 3 واحد

مبانی جامعه شناسی 3 واحد

روانشناسی عمومی(2) 2 واحد

آمار توصیفی 2 واحد

مبانی و اصول راهنمایی و مشاوره   2 واحد

انقلاب اسلامی 2 واحد


موفقیت ما آرزوی شماست:دی

===============

+بعدتر نوشت:

فیزیولوژی چون سنگین بود گذاشتم واسه ترم بعد و جاش زبانو برداشتم

===============

+ی 2 واحدی هم اضافه کردم با عنوان حفظ جزء 30 قرآن

دو دلم حذف کنم یا نه

هم خوبه هم خیلی سخته

نمیدونم

راهنمایی کنین لطفآ  

===============

+قطعی نوشت  :


آقا دیگه این دفعه اومدم انتخاب واحد اصلی رو بنویسم


گوش کن آقا جان


به ترتیب تاریخ امتحان مینویسم:::

1روانشناسی عمومی 2

2روانشناسی رشد1

3اصول و مبانی راهنمایی و مشاوره

4انقلاب اسلامی ایران

5مبانی جامعه شناسی

6آمار توصیفی

7فیزیولوژی اعصاب و غدد



+ نوشته شده در 91/11/23 ساعت 22:40 توسط رؤیـــــــــا |


31

طبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــکــــــــــــــــ


میگم اول از حمه به خودم بعد طر به


خوانواده عضیضم کـــ  طهملم کردن و اتاغم خوجمل گشنگ شد بعد طرش

به شما دوثت جونیای گلم


ک اومدیم خوندین و نزر گظاشتین


خب اثل متلب این بود ک میخواثطم بگم رنگ و چیدمان اطاغ

امروظ بالاخره کامل تمام شد


و بنده به جایگاح اسلی خودم ظیر این پنجره خوجمله باظگشطم

و کلی خوشهالم


بعلة ایجور آدم با صواطی هم هستم تاظه


:)


این روظا شدید دارم صعی میکنم تایپ کردن


بدون نگاح کردن به کی آورد طمرین میکنم


واقعآ کار صختیه ها


دم اونایی ک هرفه ای طایپ میکنن جـــــــــــــــــــــــیض


:))

جناب عاغای پصر عمه کچل کردن  طشریف بردن صرباظی


عمه عزیظ طر اض جانم از وقطی ایشون رحسپار شدن

مراصم اشک ریظون بدون وقفه رو دارن و 2 بار


تی 2 روظ ضیر سرم رفطن , ایجور خوانواده با اهصاصی هسطیم ما


فردا آش ریخت و پاشون پشط پای ایشون رو داریم


جای حمتونم خالی میکنم


هالا میگین چند پشخاب بخورم ک جای شما حم خورده باشم عایا؟


:)))) ادامه مطلب اضافه شد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 91/11/20 ساعت 23:57 توسط رؤیـــــــــا |


30


:))))))))))) دیشب با داداشم بحث گوشی بود

بهش میگم میخوام iphone بخرم

میگه نه ی گوشی بخر راحت از جیبت در بیاد

دیگه خلاصه پیشنهاد GLX داد

خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ



:)))))))))) مامانم دیشب گوشاش گرفته بود

خلاصه خوب نمیشنید

اوضاعی بود توی خونه

هر حرفی رو با صدای بلند میزدیم

آخرشم مامان میگفت چی؟؟؟؟؟؟؟

احسان میگفت صدا میرسه؟؟

اصــــــن ی وضــــــــــی


:)))))))))) در جریان رنگ کردن اتاق هستین ک

رویا جو گیر هم ک در جریانین

خود رنگکارا هم اینقدر واسه رنگ کردن پشتکار ندارن

3 دست اتاقو رنگ کردم دستمو از ریشه نابود کردم

موقع غذا خوردن تعادل نداشت چند بار قاشق از دستم افتاد

خخخخخخخخخخخخخ

مامان دستمو باند کشی بست تا بهتر بشه

احسان چوب شور میخورد میخندید میگفت مثل فیلمای طنزی تو

داداشه ما داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


+ نوشته شده در 91/11/18 ساعت 11:25 توسط رؤیـــــــــا |


29

((((((: عروسی عالی بود کلآ روی صندلی ننشستم


با دختر خاله ها عروسی رو ترکوندیم




)))))): نرگس دسته گلشو انداخت توی بغل من


خب چرا اینکارو کرد؟چند دقیقه منگ بودم


همه داشتن با لبخند به من نگاه میکردن




((((((: روز پنجشنبه عجیب دلم بارون میخواست


عصر با افسون رفتیم بیرون یهو بارون گرفت


بستنی زیر بارون و بعدم پارک نزدیک خونه فوتبال دستی


خدایا شکرت




((((((:  واسه نمره فلسفه خیلی میترسیدم


دیروز نمرشو دیدم


اصن فکرشم نمیکردم خوب بشم


بازم خدایا شکرت



+بعد نوشت:)))


آقا یهو زد به سرم رفتم رنگ خریدم اتاقمو خودم رنگ کنم


سیستمو آوردم اتاق دیگه,الانم دارم اتاقمو خالی میکنم ک رنگ کنم


ایجور آدم خود کفایی ام من D:



+بعـــــدآ تـــــــــر نــــــوشت::

ادامه مطلبو دریاب




ادامه مطلب
+ نوشته شده در 91/11/15 ساعت 12:20 توسط رؤیـــــــــا |


28


سلام دوست جونیای گلم


      واااااااااااااای الان ی نگاه خریدارانه به وبلاگ انداختم


      دیدم خیلی از هویت خودش دور شده این دخمل زمستونی


      چقد غمگین


      چ آهنگی


     وای وای وای


     با خودم گفتم نا سلامتی دیروز عید بود


      امروز عروسی دخمل خاله و عمو جونمه


     وااااااااااااااااااااااااااای میدونین کدوم دخترخاله؟


     همونی ک باهم رفته بودیم نیشابور (پست شماره 9)


    کلشو آورده بود جلوی پنجره کلاس


    آبرو ما رو برد


     یادتونه؟


     دیروز با خانوم والده و خاله ها رفتیم خونش و جهیزیه رو مرتب کردیم


     ک واسه امروز آماده باشه (این شکلکش چ باحاله. خخخخخ)


     کلی سلیقه به خرج دادم دیگه, کلآ رویا خوش سلیقه ک میگن منظورشون دقیقآ شخص


    شخیص بنده میباشد


     به نظرتون این جمله خود شیفتگی بوده آیا؟؟ 


     دیگه خلاصه هیچی شب برگشتیم خونه


    آقای برادر زحمت کشیده بودن شیرینی خریده بودن


      یعنی توی کل انواع شیرینی من فقط از ی مدل بدم میاد


    چیه اسمش ؟ دانمارکی فک کنم


    این رفته بود از همون مدل 3 کیلو خریده بود

 

     خب داداشه ما داریم؟


2       دقیقه سکوت واسه این کار خان داداش


.

.

.

.

.

      سکوت بسه صحبت آزاد شدین  


     دلم واستون تنگ شده بود ک اومدم


     بازم میام


     شاید فردا ک امشبو بنویسم


      عروسی نرگسی رو


      ولی خدایی ایجور ازدواجا هم باحاله


    خاله و عمو با هم مزدوج میشن


      از گسترش بیش از حد تعداد فامیل هم جلوگیری میشه


       خخخخخخخخخخخخخخخخخ   


      دوستتون دارم

     تا بعد.   .   .

+ نوشته شده در 91/11/11 ساعت 10:4 توسط رؤیـــــــــا |


شنبه هم آخرین امتحان این ترم

خدا رو شکر که ترمکی بودن ما هم تموم شد

 واسه آرامشم دعا کنین

+ نوشته شده در 91/11/06 ساعت 18:37 توسط رؤیـــــــــا |